part26
قرارداد بسته شد.
کوک—به جای اینکه مستقیم با الی وارد رابطه شود—از مسیر مالکیت وارد شد؛ جایی که هر دو مجبور بودند با یک واقعیت روبهرو شوند.
وقتی خبر به شرکت الی رسید، اولین واکنش تیمش سرد بود.
«این کیه؟ چرا الان؟»
اما الی تنها نبود. او داشت به یک الگو نگاه میکرد: الی همیشه الگوها را میدید.
پس وقتی جلسه رسمی گذاشته شد و کوک—این بار با لباسِ رسمی، نه با چهرهی عملیات—روی صندلی نشست، الی بیهیچ عجلهای گفت:
«پس بالاخره برگشتی.»
کوک آهسته لبخند زد. کوتاه، مثل اعتراف.
«من برگشتم برای اینکه دیگه بازی نداشته باشم.»
الی نفسش را نگه داشت. بعد گفت:
«تو همیشه “دیگه” میخواستی، نه “الان”.»
کوک دستهایش را روی پرونده گذاشت.
«الان.»
جلسه ادامه پیدا نکرد؛ چون هر دو میدانستند چیزی مهمتر از قرارداد در جریان است.
الی برخاست، روبهروی او ایستاد.
«تو اون روز که بازی میکردی، فکر میکردی من نفهمم؟»
کوک نگاهش را ثابت نگه داشت.
«فکر میکردم اگر بفهمی، از بین نمیری.»
الی خندید—این بار تلخ نبود، فقط واقعی بود:
«من از بین نرفتم. فقط رفتـم. که از دستت عوض نشم.»
کوک گفت:
«اگه میتونستم… هیچوقت…»
الی قطعش کرد. «هیچوقت دیر نمیگفتی. هیچوقت من رو به سمت تصمیمهای اجباری نمیکشوندی.»
یک سکوت سنگین نشست.
بعد کوک آهسته گفت:
«اون پیامها… برای کنترل بود. برای مأموریت بود. برای اینکه مجبورم نکردی جلوتر از نقشم برم. ولی… وقتی کنار تو بودم، دیگه فقط بازی نمیکردم. ترسیدم. فهمیدم دیر شده. و دیر… من رو کور کرد.»
الی چشمهایش را آرام پایین انداخت.
آن لحظه، الی حس کرد چیزی که از اول بوده، زیر پوست هنوز زنده است: عشقِ نیمهپنهانِ کوک.
ولی عشق بدون انتخاب واقعی، برای الی کافی نبود.
برای خوندن پارت بعد لایک و کانت رو به حداقل برسونید و کم لطفی نکنید حداقل کامنت 10 تا باشه💙
#فیک#فیکشن#کوک#اسمات#مافیایی#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
کوک—به جای اینکه مستقیم با الی وارد رابطه شود—از مسیر مالکیت وارد شد؛ جایی که هر دو مجبور بودند با یک واقعیت روبهرو شوند.
وقتی خبر به شرکت الی رسید، اولین واکنش تیمش سرد بود.
«این کیه؟ چرا الان؟»
اما الی تنها نبود. او داشت به یک الگو نگاه میکرد: الی همیشه الگوها را میدید.
پس وقتی جلسه رسمی گذاشته شد و کوک—این بار با لباسِ رسمی، نه با چهرهی عملیات—روی صندلی نشست، الی بیهیچ عجلهای گفت:
«پس بالاخره برگشتی.»
کوک آهسته لبخند زد. کوتاه، مثل اعتراف.
«من برگشتم برای اینکه دیگه بازی نداشته باشم.»
الی نفسش را نگه داشت. بعد گفت:
«تو همیشه “دیگه” میخواستی، نه “الان”.»
کوک دستهایش را روی پرونده گذاشت.
«الان.»
جلسه ادامه پیدا نکرد؛ چون هر دو میدانستند چیزی مهمتر از قرارداد در جریان است.
الی برخاست، روبهروی او ایستاد.
«تو اون روز که بازی میکردی، فکر میکردی من نفهمم؟»
کوک نگاهش را ثابت نگه داشت.
«فکر میکردم اگر بفهمی، از بین نمیری.»
الی خندید—این بار تلخ نبود، فقط واقعی بود:
«من از بین نرفتم. فقط رفتـم. که از دستت عوض نشم.»
کوک گفت:
«اگه میتونستم… هیچوقت…»
الی قطعش کرد. «هیچوقت دیر نمیگفتی. هیچوقت من رو به سمت تصمیمهای اجباری نمیکشوندی.»
یک سکوت سنگین نشست.
بعد کوک آهسته گفت:
«اون پیامها… برای کنترل بود. برای مأموریت بود. برای اینکه مجبورم نکردی جلوتر از نقشم برم. ولی… وقتی کنار تو بودم، دیگه فقط بازی نمیکردم. ترسیدم. فهمیدم دیر شده. و دیر… من رو کور کرد.»
الی چشمهایش را آرام پایین انداخت.
آن لحظه، الی حس کرد چیزی که از اول بوده، زیر پوست هنوز زنده است: عشقِ نیمهپنهانِ کوک.
ولی عشق بدون انتخاب واقعی، برای الی کافی نبود.
برای خوندن پارت بعد لایک و کانت رو به حداقل برسونید و کم لطفی نکنید حداقل کامنت 10 تا باشه💙
#فیک#فیکشن#کوک#اسمات#مافیایی#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
- ۱.۰k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط